تبليغاتX
عاشقای دوست داشتنی تنها عاشقای دوست داشتنی تنها

عاشقای دوست داشتنی تنها

 

 فاطیما گلم ؟این گل واسه  تمام هستی زندگی من

فاطما. فاطیما دوووووست دارم .

عمرمن. بس.

تاريخ پنجشنبه 6 بهمن1390سـاعت 13:41 نويسنده ّ^ّمیلاد فاطیماّّ^ّ| |

 

 

اگر دنياي ما دنياي سنگ است سنگيني سنگ هم

 قشنگ است اگر دنياي ما دنياي درد است بدان

عاشق شدن از بهر رنج است اگر عاشق شدن يا

رب گناه است دل عاشق شكستن صد گناه است

تاريخ پنجشنبه 6 بهمن1390سـاعت 13:28 نويسنده ّ^ّمیلاد فاطیماّّ^ّ| |
 
 
 

یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد
طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم
یادمان باشد که دگر لیلی و مجنونی نیست
به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم
یادمان باشد که در این بهر دو رنگی و ریا
دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم
یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست
دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم
یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم
طلب سوختن بال و پر کس نکنیم
یادمان باشد ازامروزجفایی نکنیم
گرکه درخویش شکستیم صدایی نکنیم
خودبسازیم به هردرد که ازدوست رسد
بهربهبود ولی فکردوایی نکنیم
جای پرداخت به خودبردگران اندیشیم
شکوه ازغیرخطاهست خطایی نکنیم
وبه هنگام عبادت سرسجاده ی عشق
جزبرای دل محبوب دعایی نکنیم
یاورخویش بدانیم خدایاران را
جزبه یاران خدادوست وفایی نکنیم
گله هرگزنبود شیوه ی دلسوختگان
با غم خویش بسازیم وشفایی نکنیم
یادمان باشداگرشاخه گلی راچیدیم
وقت پرپرشدنش سازونوایی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم
دوستداری نبود بندگی غیر خدا
بی سبب بندگی غیرخدایی نکنیم
مهربانی صفت بارزعشاق خداست
یادمان باشد ازینکار ابایی نکنیم
ولی آخر تو بگو با دل عاشق چه کنم؟
یاد من هست، طلب عشق ز هر کس نکنم
گو تو آخر که نه انصاف و نه عدل است و نه داد
دل دیوانه من بهر که افتاده به خاک
این همه گفتم و گفتم که رسم آخر کار
به تو ای عشق ، تو ای یار ، به تو ای بهر نیاز
یاد من هست که د یگر دل من تنها نیست
یاد من هست که دیگر دل تو مال من است
یاد من هست که باشم همه عمر بهر تو پاک
یاد تو باشم و هر دم بکنم راز و نیاز
یاد تو باشد از این پس من و تو ما شده ایم
هر دو عاشق دو پرستو دو مسافر شده ایم

تاريخ پنجشنبه 6 بهمن1390سـاعت 13:12 نويسنده ّ^ّمیلاد فاطیماّّ^ّ| |

دو تنها دو بی کس ما دو تا هستیم

جدا از مردم آدم نما هستیم

فقط ماییم و ما و خالق یکتا

شدیم جز عشق او بیگانه با دنیا

بیا دستم بگیر از غم رهایم کن

صدای قلب من باش و صدایم کن

تاريخ پنجشنبه 6 بهمن1390سـاعت 12:43 نويسنده ّ^ّمیلاد فاطیماّّ^ّ| |
سلام میلادم ...خوبی؟؟؟دلم برات تنگ شده بود خیلی

اینم واسه میلادی

تاريخ دوشنبه 19 دی1390سـاعت 19:42 نويسنده ّ^ّمیلاد فاطیماّّ^ّ| |
تاريخ جمعه 16 دی1390سـاعت 21:52 نويسنده ّ^ّمیلاد فاطیماّّ^ّ| |
 

نمیخواهم خاطره شوم و بعد فراموش ،  

نمیخواهم یادم در قلبت روشن باشد بعد خاموش

نمیخواهم بگویی که دوستم داری بعد بروی ،

نمیخواهم این حرفهای پوچ را برایم بزنی...

بودنت را میخواهم ، این که باشی ، اینکه همیشه مال خودم باشی ،

نه اینکه رهگذری باشی و مدتی در قلبم باشی مرا به خودت وابسته کنی

و بعد مثل یک بازیچه کهنه رهایم کنی

گفتم که قلبم مال تو است ، نگفتم که هر کاری دوست داری با آن کن!

گفتم تو مال منی ، نه اینکه همزمان با هر غریبه ای که دوست داری باش...

گفتم با وفا باش ، نه اینکه در این دو روز دنیا ، تنها یک روزش را در کنارم باش!

نمیخواهم خاطره شوم و بعد فراموش ، بیا و از آب چشمه دلتنگی هایم بنوش

تا بفهمی چه حالی ام ، تا بفهمی خیره به چه راهی ام ...

دائم نگاهم به آمدن تو است ، اینکه مال من باشی و خیالم راحت ،

اینکه همیشه خورشید عشق در قلبمان بتابد

نمیخواهم در حسرت داشتنت بمانم ،

نمیخواهم آرزوی دست نیافتنی زندگی ام شوی ،

غرورت را زیر پا بگذار تا من برایت دنیا را زیر پا بگذارم ،

با من باش تا من تا ابد مال تو باشم ،

وفادار باش تا آنقدر بمانم تا بفهمی عشق چیست!

نمیخواهم کسی باشم که لحظه ای به زندگی ات می آید و بعد فراموش میشود،

نمیخواهم کسی باشم که گهگاهی یادش میکنی ،

گهگاهی به عکسهایش نگاه میکنی ،

گهگاهی به حرفهایش فکر میکنی تا روزی که حتی

اسم او را نیز دیگر به یاد نمی آوری

نمیخواهم امروز عشق تو باشم و فردا هیچ جایی در قلبت نداشته باشم....

تاريخ پنجشنبه 15 دی1390سـاعت 8:32 نويسنده ّ^ّمیلاد فاطیماّّ^ّ| |
 

حرفهای آخرت را زدی و رفتی ؟

میگذاشتی من نیز حرفهایم را برایت بگویم

لحظه ای صبر میکردی تا برای آخرین بار چشمهایت را ببینم ،

حتی اگر شده در خیالم دستهایت را بگیرم

چه راحت شکستی دلم را ، حتی نشنیدی یک کلام از حرفهایم را ،

چه راحت پا گذاشتی بر روی دلم ،حالا من مانده ام و تنهایی و یک دریای غم

چه آسان دلکندی از همه چیز ، نه دیگر بی تو در این دنیا جای من نیست ...

به جا ماند خاطره های شیرین در لحظه های با هم بودنمان

و همه ی این خاطره ها در یک لحظه بر باد رفت ...

فکرش را هم نمیکردم این روز بیاید ،

همیشه فکر میکردم فردا دوباره لحظه دیدارمان بیاید...

این روزها خیلی دلم گرفته ، سردرگم و بی قرارم ،

حس میکنم آخرین روزهاست و در این لحظه ها حتی میتوانم نفسهایم را بشمارم...

نفسهایی که دیگر در هوای تو نیست ،

ثانیه هایی که به یاد تو است و در کنار تو نیست ،

لحظه هایی که حتی به خیال تو نیست ...

تا قبل از آمدنت ، داشتنت برایم رویا بود ،

با همان رویا سر میکردم زندگی ام را ، تا تو آمدی ....

حقیقت شد آن رویای شیرین ، تا تو رفتی ،

کابوس شد آن لحظه های شیرین و اینجاست

که دیگر حتی رویای تو نیز دلم را خوش نمیکند ،

اینجاست که تنها تو را میخواهم نه نبودنت را...

حرف آخرت همین بود؟ خداحافظ؟

صبر میکردی اشکهای روی گونه ام خشک شود و بعد میرفتی ،

حتی تو برای آخرین بار هم که شده آرامم نکردی ...

گفتی خداحافظ و رفتی ، چقدر تو بی وفا هستی....

تاريخ پنجشنبه 15 دی1390سـاعت 8:31 نويسنده ّ^ّمیلاد فاطیماّّ^ّ| |
 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه‌ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

‌یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم

‌ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه‌ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه‌ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

‌همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن

لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه‌ی عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق؟ ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

‌تو به من سنگ زدی، من نرمیدم، نگسستم

بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه‌جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله‌ی تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم، نرمیدم

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

‌نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...؟!

تاريخ چهارشنبه 14 دی1390سـاعت 22:59 نويسنده ّ^ّمیلاد فاطیماّّ^ّ| |
 

 

تاريخ چهارشنبه 14 دی1390سـاعت 22:56 نويسنده ّ^ّمیلاد فاطیماّّ^ّ| |

 

من به مردي وفا نمودم و او

پشت‌پا زد به عشق و اميدم

هر‌چه دادم به او حلالش باد

غير از آن دل كه مفت بخشيدم

دل من كودكي سبكسر بود

خود ندانم چگونه رامش كرد

او كه مي‌گفت دوستت دارم

پس چرا زهر غم به جامش كرد

اگر از شهد آتشين لب من

جرعه‌اي نوش كرد و شد سرمست

حسرتم نيست زآن‌كه اين لب را

بوسه‌هاي نداده بسيار است

باز هم در نگاه خاموشم

قصه‌هاي نگفته‌اي دارم

باز هم چون به تن كنم جامه

فتنه‌هاي نهفته‌اي دارم

باز هم مي‌توان به گيسويم

چنگي از روي عشق و مستي زد

باز هم مي‌توان در آغوشم

پشت‌پا بر جهان هستي زد

باز هم مي‌دود به دنبالم

ديدگاني پر از اميد و نياز

باز هم با هزار خواهش گنگ

مي‌دهندم به سوي خويش آواز

باز هم دارم آن‌چه را كه شبي

ريختم چون شراب در كامش

دارم آن سينه را كه او مي‌گفت

تكيه‌گاهي‌ست بهر آلامش

زآن‌چه دادم به او مرا غم نيست

حسرت و اضطراب و ماتم نيست

غير از آن دل كه پر نشد جايش

به خدا چيز ديگرم كم نيست

كو دلم كو دلي كه برد و نداد

غارتم كرده، داد مي‌خواهم

دل خونين مرا چه كار آيد

دلي آزاد و شاد مي‌خواهم

دگرم آرزوي عشقي نيست

بي‌دلان را چه آرزو باشد

دل اگر بود باز مي‌ناليد

كه هنوزم نظر باو باشد

او كه از من بريد و تركم كرد

پس چرا پس نداد آن دل را

واي بر من كه مفت بخشيدم

دل آشفته‌حال غافل را

تاريخ چهارشنبه 14 دی1390سـاعت 22:53 نويسنده ّ^ّمیلاد فاطیماّّ^ّ| |
 
تاريخ چهارشنبه 14 دی1390سـاعت 22:50 نويسنده ّ^ّمیلاد فاطیماّّ^ّ| |

 

روز میلاد تو باران آمد

روز میلاد تو بود

که هوا، بوی شبنم و شقایق می‌داد

و خدا می‌خندید

عطر یاس از در و دیوار هوا می‌پاشید

و نسیم از تو بشارت می‌داد

باد بر پنجره پا می‌کوبید

زلف افشان را بید، در مسیر تو پریشان می‌کرد

هر کجا سروی بود، به تواضع سر راه تو برپا می‌خواست

تاک‌ها با تو تبانی کردند

برگ‌ها از سر تعظیم تو می‌رقصیدند

و خزان در قدم شاد تو نقاشی کرد

گوش‌ها منتظر اولین گریه شیرین تو بود

چشم‌ها منتظر اولین ساغر سیمای تو بود

روز میلاد تو باز خدا حاضر بود

آسمان جشن گرفت

ابرها مژده دیدار تو را می‌دادند

رعد در حنجره از شوق تماشای تو غوغا می‌کرد

طبل آغاز تو را می‌کوبید

برق آغاز تو را می‌تابید

مه فضا را به هوای تو در آغوش گرفت

ماه تا فرصت دیدار تو بیدار نشست

در جهان از قدم مهر تو مهمانی شد

شعر از مرکب فرخنده‌ی احساس تو الهام گرفت

واژه‌ها در شعف وصف تو شادی کردند

و غزل قالب همواره توصیف تو شد

روز میلاد تو باز

آسمان جشن گرفت

جشن میلاد تو را

و به یمن قدم سبز تو باران بارید...


عزیزترینم!

میلادت هزاران بار مبارک

تاريخ چهارشنبه 14 دی1390سـاعت 22:45 نويسنده ّ^ّمیلاد فاطیماّّ^ّ| |
 
تاريخ چهارشنبه 14 دی1390سـاعت 22:43 نويسنده ّ^ّمیلاد فاطیماّّ^ّ| |

 

روی آن شیشه تبدار تو را "ها" کردم

اسم زیبای تو را با نفسم جا کردم

حرف با برف زدم سوز زمستانی را

با بخار نفسم وصل به گرما کردم

شیشه بدجور دلش ابری و بارانی شد

شیشه را یک شبه تبدیل به دریا کردم

عرق سردی به پیشانی آن شیشه نشست

تا به امید ورود تو دهان وا کردم

در هوای نفسم گم شده بودی ای عشق

با سرانگشت تو را گشتم و پیدا کردم

با سرانگشت کشیدم به دلش عکس تو را

عکس زیبای تو را سیر تماشا کردم

و به عشق تو فرآیند تنفس را هم

جذب اکسیژن چشمان تو معنا کردم

باز با بازدمی اسم تو بر شیشه نشست

من دمم را به امید تو مسیحا کردم

پنجره دفترم امروز شد و شیشه غزل

و من امروز بر این شیشه تو را "ها" کردم

آن قدر آه کشیدم که تو این شعر شدی

جای هر واژه، نفس پشت نفس جا کردم

تاريخ چهارشنبه 14 دی1390سـاعت 22:41 نويسنده ّ^ّمیلاد فاطیماّّ^ّ| |
 

 

آه اگر روزي نگاه تو

مونس چشمان من باشد

قلعه سنگين تنهايي

چهار ديوارش ز هم پاشد

 

آه اگر دستان خوب تو

حامي دستان من باشد

قلعه سنگين تنهايي

چهار ديوارش ز هم پاشد

 

آه اگر روزي صدای تو

گوشه آواز من باشد

قلعه سنگين تنهايي

چهار ديوارش ز هم پاشد

 

آه اگر ديروز برگردد

لحظه‌اي امروز من باشد

قلعه سنگين تنهايي

چهار ديوارش ز هم پاشد

 

قلعه تنهايي ما را

ديو در بندان خود کرده

خون چکد از ناخن اين ديوار

جان به لب‌هاي من آورده...
تاريخ چهارشنبه 14 دی1390سـاعت 22:38 نويسنده ّ^ّمیلاد فاطیماّّ^ّ| |

 

بازم تو بي‌قراريام بايد تو رو صدا كنم

اون عكس يادگاريتو با حسرتم نگاه كنم

بازم زمان رفته عقب، دستاي من خالي شده

شب‌هاي تنهايي من دوباره مهتابي شده

بازم داره يادم مياد اون روزي كه تو اومدي

دست منو گرفتي و گفتي فقط مال مني

دارم ميرم اون‌جايي كه گفتي بهم دوسم داري

خنديدم و فهميدي كه تمام دنياي مني

اما حالا تو رفتي و اين دل من زندونيه

تو حسرت نبود تو چشماي من بارونيه

گفتي كه عاشق مني، عشق برات مقدّسه

قلب منو شكوندي و فهميدم عشقت هوسه

نگاه نكن به زندگيم، زندگي نيست جهنّمه

تو رفتي و منتظرم رفتنه من سر برسه

 

تاريخ چهارشنبه 14 دی1390سـاعت 22:36 نويسنده ّ^ّمیلاد فاطیماّّ^ّ| |
 
تاريخ چهارشنبه 14 دی1390سـاعت 22:33 نويسنده ّ^ّمیلاد فاطیماّّ^ّ| |

 

رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه و تو

 که دستهایت سایه‌بانی بود بر بی کسی‌های من ...

تو که گمان می‌کردم از تبار آسمانی و دلتنگی‌هایم را در می‌یابی

تو که گمان می‌کردم سادگی‌ام را باور داری 

و افسوس که حتی نمی‌خواستی هم قسم باشی ...

من ماندم و خاطره و حتی باور نکردم این بریدن را

کاش کمی از آن‌چه که در باورم بودی، در باورت خانه داشتم !

کاش می‌فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود 

کاش می‌فهمیدی بی تو صدا تاب نمی‌آورد ...

رفتی و گریه‌هایم را ندیدی و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که ....

قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم

و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی‌؟!!

ندیدی اشک‌هایی را که قطره قطره‌اش قصه‌ی من بود و

بغضی که از هرچه بود، از شادی نبود !

بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد

و تو حتی به این اشک‌ها اعتنا نکردی !

اعتنا نکردی به حرمت ترانه‌ها‌یی که تنها سهم من از چشمانت بود !

به حرمت قدم‌هایی که با هم در آن کوچه‌ی همیشگی زدیم !

تو حتی به صدای لرزانم  هم اعتنا نکردی !

راستی سجاده‌ی عشق کجاست؟!

 

قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو‌ام که ساده فریبم داد !

قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رؤیا‌ها دلگیرم !

خدانگهدار... خدانگهدار...

 

تاريخ چهارشنبه 14 دی1390سـاعت 22:27 نويسنده ّ^ّمیلاد فاطیماّّ^ّ| |
 

دو چشم خسته‌اش از اشك تر بود

ز روي دفترم چون ديده بر داشت

غمي روي نگاهش رنگ مي‌باخت

حديثي تلخ در آن يك نظر داشت

مرا حيران از اين نازك‌دلي كرد

مگر اين نغمه‌ها در او اثر داشت‌؟

چرا دل را به خاكستر نشانيد؟

اگر از سوز پنهانش خبر داشت

نخستين بار خود آمد به سويم

كه شوقي در دل و شوري به سر داشت

سپردم دل به دست او چو ديدم

كه غير از دلبري چندين هنر داشت

دل زيباپرست من ز معشوق

تمناي نگاهي مختصر داشت

نگاهش آسماني بود و افسوس

كه در سينه دلي بيدادگر داشت!

پر پروانه‌اي را سوخت اين شمع

كه جانان را ز جان محبوب‌تر داشت

به پايش شاعري افتاد و جان داد

كه آفاق هنر را زير پر داشت

نمي‌داند دل پر درد شاعر

چه آتش‌ها به جان زين رهگذر داشت

ولي داند‌: «‌فريدون» تاج سر بود

اگر غير از محبت سيم و زر داشت!

مرا گويد مخوان شعر غم انگيز

كه حسرت عقده گردد در گلويم!

خدا را‌، با كه گويم كاين ستمگر

غمم را هم نمي‌خواهد بگويم

تاريخ چهارشنبه 14 دی1390سـاعت 22:16 نويسنده ّ^ّمیلاد فاطیماّّ^ّ| |
 



کاش میشد ،زندگی را تازه کرد


کاش میشد عشق را اندازه کرد

کاش میشد قلب را آواره کرد


کاش میشد اشک را یه چاره کرد

کاش میشد مثل یک عقاب دشت


ابرهای آسمان را پاره کرد

کاش میشد مثل یک شمع غریب


عشق را پروانه وار آزاده کرد

کاش میشد دل به دریا میزدیم


تا که قلب یک صدف را خانه کرد

کاش سوز عاشقی در دل نبود


تل که غم را در نگاهی ساده کرد

تاريخ چهارشنبه 14 دی1390سـاعت 17:45 نويسنده ّ^ّمیلاد فاطیماّّ^ّ| |

 

 

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی به جز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد و بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود

رفتم که داغ بوسه پر حسرت تو را
با آبهای دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

رفتم مگو مگو که چرا رفت، ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشی وظلمت چو نور صبح
بیرون فتاده بود به یک باره راز ما

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله آتش ز من مگیر
میخواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس خسته و اسیر

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت به تلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

تاريخ چهارشنبه 14 دی1390سـاعت 17:38 نويسنده ّ^ّمیلاد فاطیماّّ^ّ| |
 

شاهد مرگ غم انگیز بهارم چه کنم
ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم
نیست از هیچ طرف راه برون شد ز شبم
زلف افشان تو گردیده
حصارم چه کنم
از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند
سخت دلبسته ی این ایل و تبارم چه کنم
من کزین فاصله غارت شده ی چشم تو ام

چون به دیدار تو افتد سرو کارم چه کنم
یک به یک با مژه هایت دل من مشغول است
میله های قفسم را نشمارم چه کنم

تاريخ چهارشنبه 14 دی1390سـاعت 17:27 نويسنده ّ^ّمیلاد فاطیماّّ^ّ| |

 

دل تو مثل دلم اينهمه دلتنگ كه نيست
بخدا جنس دلم مثل دلت سنگ كه نيست
همه حرفات پر كذب و پرنيرنگ و فريب
عشق من مثل تو و عشق تو بيرنگ كه نيست
تنم اينجاست همه فكر وخيالم پيش تو
تو كه آرومی، آخه تو دل تو جنگ كه نيست
وقتی که رفتی ، واسه من حتی دلت تنگ نشد
خونه ی عشق و شناختن كار هر سنگ كه نيست

تاريخ چهارشنبه 14 دی1390سـاعت 17:19 نويسنده ّ^ّمیلاد فاطیماّّ^ّ| |
 
 
دوست دارم پرواز کنم تا که از میان ابرها بگذرم و به وسعت عشق تو دست یابم

دوست دارم که تنها در گوشه ای خلوت گزینم تا که شاید ذره ای از زجرهایت را حس کنم

دوست دارم در نگاه عاشقت قرق شوم تا که شاید گرمی اشکهایت را لمس کنم

دوست دارم زیر دوش آب سرد ساعتی بی اختیار بایستم تا که شاید تلخی آن لحظه را زندگی کنم

دستم را در زیر خاکستر خاموش عشقت فرو بردم اما سوختم

سوختم از آتش روشن زیر خاکسترت
 
 
 
 
تاريخ چهارشنبه 14 دی1390سـاعت 17:10 نويسنده ّ^ّمیلاد فاطیماّّ^ّ| |
 
بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی

آهنگ اشتیاق دلی درد مند را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق

آزار این رمیده ی سر در کمند را

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت

اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

عمریست در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من

ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

تو آسمان آبی آرامو روشنی

من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم

با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند  صبح

بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب

بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند

خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب

تاريخ چهارشنبه 14 دی1390سـاعت 16:15 نويسنده ّ^ّمیلاد فاطیماّّ^ّ| |
تاريخ چهارشنبه 14 دی1390سـاعت 16:2 نويسنده ّ^ّمیلاد فاطیماّّ^ّ| |

 

ای خدای مهربون دلم گرفته

با تو شعرام همگی رنگ بهاره با تو هیچ چیزی دلم کم نمیاره

وقتی نیستی همچیم تیره و تاره کاش ببخشی تو خطاهم رو دوباره

ای خدای مهربون دلم گرفته از این ابر نیمه جون دلم گرفته از زمین و آسمون دلم گرفته

آخه اشکام رو ببین دلم گرفته تو خطاهام رو نبین دلم گرفته تو ببخش فقط همین دلم گفته

توی لحظه های من شیرین ترینی واسه عشق و عاشقی تو بهترینی

کاش همیشه محرم دل تو باشم تو بزرگی اولین و آخرینی

ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته

یک سینه غزق مستی دارد هوای باران از این خراب رسوا امشب دلم گرفته

امشب خیال دارم تا صبح گریه کنم شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته

خون دل شکسته بر دیدگان تشنه باید شود هویدا امشب دلم گرفته

ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته

گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است فردا به چشم اما امشب دلم گرفته

دلم تنگه……..
دلم گرفته …………
دلم گریه می خواد ……….

آری دلم گرفته٬ از این روزگاران بی فروغ ! از این تکرارهای ناپایان !

دلم گرفته از این همه کینه …. این همه دروغ !

از این مردمان نا مهربان و بی وفا دلم گرفته …….

دلم برای کوچه پس کوچه های مهربانی ها تنگ است !

دلم تنگ است برای کودکی ام که پاورچین پاورچین روی سنگفرش های زندگی بی دغدغه قدم می زدم !

دلم برای دلتنگی های شیرین و انتظارهای کشنده تنگ است…!

نمی دانم کدامین نامهربان ٬ خواب را از دیدگانم دزدید که

اینگونه در حسرت و دلتنگ خواب شیرینم سرگردانم ؟!

دلم گرفته ! دلم تنگ است ! روزگار چشمانم طوفانی است و در انتظار باران های سیل آساست…..

آره !

این روزا دلم بدجوری گرفته … چشمام منتظر یک بهونه است

که هی بخواد بباره….

 

 

تاريخ چهارشنبه 14 دی1390سـاعت 15:52 نويسنده ّ^ّمیلاد فاطیماّّ^ّ| |
Design By ghazal


DeSiNgEr


CaStOm